توی ایوون بودم

همه خواب بودن بجز خدا اون اواز میخوند منم یواشکی به سکوتش نگاه میکردم البته منم بیدار بودم باهاش درد دل میکردم میخندم گریه میکردم...

هی میگفت منو نگاه کن

نگاش کردم خواستم اون صدای بلندشو نقاشی کنم اما دیگه نخوند اخه صدایی صدایی شنیدم نفهمیدم چی بود ولی انگار یکی تنها بود

اسمونو نگاه کردم که شاید بتونم اون صدای گمشده رو پیدا کنم ستاره ها رو دیدم که همش میگفتن مارو نگاه کن ول کن اون صدارو انگار میدونستن دنبال صدایی ام و ماه...

اخرش میون اون همه صدای سکوت خوابم گرفته بود

دیدم صبح شده مامانم اومده بود پیشم داشت منو میبوسید

دستشو گرفتم که پاشم

حیف

حیف

دستمو که گرفت

حیف یه دفه ای از خواب پریدم...