شکوائیه (دکتر شریعتی)
خدایا
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته...پریشان و زبان بسته به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی خداوندا
خدایا
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری...و کمی آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی..
و اعصابت برای تکه نانی در این سو و آن سو در روان باشد.
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی خداوندا
خدایا
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی ز قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خدایا
کفر نمیگویم
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم
اسیر زندگی کردی
خداوندا
تو مسئولی...
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه سخت است
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 14:38 توسط محمد احدی
|