فیض جنون
ازمودیم جهان جمله غمی بیش نبود
کارو بار همه عالم ستمی بیش نبود
گرچه گفتندخطا برقلم صنع نرفت
خط تقدیر خطای قلمی بیش نبود
ارزو می دود از پیش و اجل از پس ما
عمر گویی که گریز از عدمی بیش نبود
راز تقدیر ز گلبرگ شقایق خواندم
که همه رونق گل صبحدمی بیش نبود
عاشقان راز ازل فیض جنون حاصل شد
ورنه لیلی به بیابان صنمی بیش نبود
امد ان ماه شبی خانه ننشست و برفت
وصل حاصل شدو افسوس دمی بیش نبود
خوردم افسوس چرا بوسه به پایش نزدم کز لبم تا قدمش یک قدمی بیش نبود
گفت عاشق شو و رندی طلب وخوشدل باش
غم مخور گر که نصیب تو کمی بیش نبود
در دو چشمم زغمش دوش چنان ( طوفان ) شد
که خزر نیز در ان ورطه نمی بیش نبود...
( از محمد علی واشقانی فراهانی به تخلص طوفان که این شعرشو خیلی دوس داشتم )
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۸ ساعت 7:45 توسط محمد احدی
|