ازمودیم جهان جمله غمی بیش نبود

کارو بار همه عالم ستمی بیش نبود

گرچه گفتندخطا برقلم صنع نرفت

خط تقدیر خطای قلمی بیش نبود

ارزو می دود از پیش و اجل از پس ما

عمر گویی که گریز از عدمی بیش نبود

راز تقدیر ز گلبرگ شقایق خواندم

که همه رونق گل صبحدمی بیش نبود

عاشقان راز ازل فیض جنون حاصل شد

ورنه لیلی به بیابان صنمی بیش نبود

امد ان ماه شبی خانه ننشست و برفت

وصل حاصل شدو افسوس دمی بیش نبود

خوردم افسوس چرا بوسه به پایش نزدم        کز لبم تا قدمش یک قدمی بیش نبود 

گفت عاشق شو و رندی طلب وخوشدل باش

 غم مخور گر که نصیب تو کمی بیش نبود

در دو چشمم زغمش دوش چنان ( طوفان ) شد

که خزر نیز در ان ورطه نمی بیش نبود...

( از محمد علی واشقانی فراهانی به تخلص طوفان که این شعرشو خیلی دوس داشتم )